تبليغاتX
juggler
 

www.Bz.mihanblog.com وبلاگ مطرح ایران

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه روز زیر آوا غرورش همه ی وجودت له شد


 

|+|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:41
 

www.Bz.coo.ir

|+|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:37
به نام عشق 
"اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ"

به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
 
آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند
 
يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست
  يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر
 
 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
 
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
 
 
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.
 
  آلبرت انيشتين مي گويد:
تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق
|+|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:36
 

i love you

|+|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:30
 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

|+|
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:7
 

گفتم  نرو  پرپر  مى شم

 

گفتى مى خوام رها باشم

 

گفتم  اخه  عاشق  شدم

 

گفتى مِى خوام تنها باشم

 

گفتم  دلم   گفتى  بسوز

 

گفتم يه عمرى باز هنوز

 

گفتم اخه داغون مى شم

 

گفتى به من خوش مِى گذره

 

گفتم بيا چشمام براى تو

 

گفتى اخه كى مى خره

 

گفتم منو جنس مى ديدى ؟

 

گفتى  اره  بى قيمتى

 

گفتم يه روز كسى بودم

 

با من نكن بى حرمتى

 

گفتم صدام مى ميره باز

 

گفتى با درد بسوز بساز

 

گفتم حالا كه پير شدم

 

گفتى كه از تو سير شدم

 

گفتم   تمنا  مى كنم

 

گفتى مى خوام خوردت كنم

 

گفتم  بيا  بشكن  تنو

 

گفتى فراموش كن منو

|+|
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:6
 

هنگامیکه از جاده های شب عبور میکنی هرگز در این اندیشه مباش که خورشید برای تو بیگانه طلوع خواهد کرد و قلبی که به هوس گفت : دوستت دارم بدان که هرگز معنی لغت عشق را نخواهد داشت


گر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد):همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند..به جز مداد سفید..هیچ کسی به او کار نمی داد..همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}..یک شب که مداد رنگی ها..توی سیاهی کاغذ گم شده بودند..مداد سفید تا صبح کار کرد..ماه کشید..مهتاب کشید..و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی..جای خالی او..با هیچ رنگی پر نشد


الهی ! دانایی ده که از راه نیفتم و بینایی ده که در چاه نیفتم . الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان . الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید مابی آب مکن الهی ! می بینی و می دانی و برآوردن می توانی الهی ! بود و نابود من تورا یکسان ، از غم مرا به شادی رسان.

|+|
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 18:59
 
چیست زندگی...؟

شاید به قول سهراب

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
|+|
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 18:57
برای تو........ ای بهار زندگی ام  

من از قصه زندگی ام نمی ترسم


من از بی تو بودن به ياد تو زيستن و

 

 تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن می ترسم.


ای بهار زندگی ام


اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست


اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد


برگرد


باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را


باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا


باز هم شانه هايت را مرحمی برايم قرار بده.


بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم


بدان که قلب من هم شکسته


بدان که روحم از همه دردها خسته شده.


اين را بدان که با آمدنت غم

 

برای هميشه من را ترک خواهد کرد.


بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام.

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 19:3
 

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 19:1
 

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 18:59
خدایا... 

کنم هر شب دعایی...

کز دلم بیرون رود مهرت...

ولی آهسته زیر لب گویم...

خدایا بی اثر باشد.

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 18:58
 

سلام بعدازیک مدت طولانی من دوباره اومدم

ولی اصلاْ دیگه حالو حوصله وب آپ کردن ندارم

حالم اصلان خوب نیست

واسم دعا کنین

دلم .....

|+|
نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 21:8
در سکوت مرگ 

|+|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 12:38
نجوا... 

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم

شاید  بخواند  در  نگاه  من

بخواند دوست میدارم

که او را من

ولی   افسوس   او  هرگز

نگاهم را نمی خواند

به   برگ   گل   نوشتم   من

که او را دوست میدارم

ولی   افسوس  او  گل   را

به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند

به  مهتاب   گفتم   ای   مهتاب

سر راهت سلام من رسان

گوتورا من دوست

میدارم

ولی   افسوس   چون   مهتاب

به روی بسترش لغزید

یکی ابرسیه آمد

که روی ماه تابان را

بپوشانید

صبا   را  دیدم  و گفتم  صبا

دستم به دامانت

ببر  از  من  به  دلدارم

تو را من دوست

میدارم

ز  ابر  تیره  برقی  جَست

که قاصد را میان ره

بسوزانید

کنون وامانده و تنها

دگر  با   خود   کنم   نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی   افسوس   او   هرگز

نمیداند

 

|+|
نوشته شده توسط علی در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 3:56
دوست داشتن از عشق برتر است .... 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی. اما دوست داشتن خود پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چيزی از روی غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.

 

عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در دوست می بيند و می يابد.

 

عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی بی انتها.

 

عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف و نرم در عين حال پايدار و سر شار اطمينان.

 

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند. که حسد شاخصه ی عشق است چه عشق معشوق را طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نر بايد و اگر ربود با هر دشمنی می ورزد و معشوق نيز منفور می گردد و دوست داشتن ايمان اسن و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بی مرز است از جنس اين عالم نيست. ((

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:52
عروسک 

عروسك قصه ي من

گهواره ي خوابت كجاست ؟

قصر قشنگ كاغذي

پولك آفتابت كجاست ؟

بال و پر نقره اي

كفتر عشقمو كي بست ؟

آينه ي طوطي منو

سنگ كدوم كينه شكست ؟

عروسك قصه ي من

زخم شكسته با تنت

بميرم اي شكسته دل

چه بي صداست شكستنت

صداي عشق من و تو

 كه تلخ و گريه آوره

تو اين سكوت قصه اي

شايد صداي آخره

بعد از من و تو عاشقي

شايد به قصه ها بره

شايد با مرگ من و تو

عاشقي از دنيا بره

عروسك قصه ي من

سوختن من ساختنمه

 تو اين قمار بي غرور

 بردن من ، باختنمه

عروسك قصه ي من

شكستنت فال منه

 اين سايه ي هميشگي

 مرگه كه دنبال منه

جفتاي عاشقو ببين

از پل آبي مي گذرن

 عروسك قلبشونو

به جشن بوسه مي برن

 اما براي من و تو

اون لحظه ي آبي كجاست ؟

عروسك قصه ي من

پس شب آفتابي كجاست ؟

 

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:47
کاش می شد ...  

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:41
تساوی 

 

 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد بود
ولی آخر كلاسی ها پنهان بود
لواشك بين خود تقسيم می كردند !
وان يكی در گوشه ای ديگر
جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد
و با آن شور بی پايان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاريك
غمگين بود
تساوی را چنان بنوشت :
"يك با يك برابر است"
از ميان جمع شاگردان يكی برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد :
"
تساوی اشتباهی فاحش و محض است"
معلم
مات بر جا ماند ؛
و او پرسيد :
"
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز
يك با يك برابر بود ؟"
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
"
آری برابر بود."
و او با پوزخندی گفت :
"
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن زور و زر به دامن داشت بالا بود ،
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پائيين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن كه صوررت نقره گون
چون قرص مه داشت ، بالا بود،
وان سيه چرده كه می ناليد
پايين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود.
اين تساوی زير و رو می شد...
حال می پرسم يك اگر با يك برابر بود ،
نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گرديد ؟!
يا چه كس ديوار چين ها را بنا كرد ؟!
يك اگر با يك برابر بود ،
پس كه پشتش زير بار فقر خم می شد ؟!
يا كه زير ضربت شلاق له می گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود ،
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟..."
معلم ناله آسا گفت :
"
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :
"يك با يك برابر نيست"!

|+|
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:37
دوست دارم... 

I Realy Love You

 

واقعا دوستت دارم

 

Even tough sometimes it may not seem so

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

 

Sometimes it may not seem that I love you

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

 

Sometimes it may not soom that I even like you

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

 

It is at these times that you really need to

ولی درست در همین زمان هاست که

 

Understand me more than ever

باید بیش از همیشه مرا درک کنی

 

Because it is at these times

چون در همین زمان هاست

 

That I love you more than ever

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

 

But my feeling have been hurt

ولی احساساتم جریحه دار شده است

 

Even tough try not to

با اینکه نمی خواهم

 

I know that I am acting cold and indifferent

می بینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوتم

 

It id at thesetimes that I find it so hard to express my feelings

درست در همین زمان هاست که می بینم بیان احساساتم برایم خیلی دشوار است

 

Often what you have done to hurt my feeling is so small

اغلب کرده ی تو که احساساتم را جریحه دار کرده است بسیار کوچک است

 

But when you love someone like I love you

ولی آنگاه که کسی را دوست داری آن سان که من تو را دوست دارم

 

Small things become big things

هر کاهی کوه می شود

 

And the first thing I think about

و بیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

 

Is thst you do not love me

که دوستم نداری

 

Please be patient with me

خواهش می کنم با من صبور باش

 

I am trying to be more honest with my feeling

می خواهم با احساساتم صادق تر باشم

 

And I am trying not to be so sensitive

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

 

But in the meantime

ولی با این همه

 

I think you should be very confident that at all times

فکر می کنم باید اطمینان داشته باشی که همیشه

 

In every way possible

از همه ی راه های ممکن