تبليغاتX
juggler
 
 
   
 
 

خدایا: "عقیده" مرا از دست "عقیده ام" مصنون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا: رشد علمی و عقلی مرا از فضیلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا: شهرت، منی را که :"می خواهم باشم"، قربانی منی که:"می خواهند باشم" نکند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

www.Bz.mihanblog.com وبلاگ مطرح ایران

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه روز زیر آوا غرورش همه ی وجودت له شد


 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

www.Bz.coo.ir

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 
"اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ"

به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
 
آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند
 
يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست
  يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر
 
 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
 
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
 
 
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.
 
  آلبرت انيشتين مي گويد:
تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

i love you

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

گفتم  نرو  پرپر  مى شم

 

گفتى مى خوام رها باشم

 

گفتم  اخه  عاشق  شدم

 

گفتى مِى خوام تنها باشم

 

گفتم  دلم   گفتى  بسوز

 

گفتم يه عمرى باز هنوز

 

گفتم اخه داغون مى شم

 

گفتى به من خوش مِى گذره

 

گفتم بيا چشمام براى تو

 

گفتى اخه كى مى خره

 

گفتم منو جنس مى ديدى ؟

 

گفتى  اره  بى قيمتى

 

گفتم يه روز كسى بودم

 

با من نكن بى حرمتى

 

گفتم صدام مى ميره باز

 

گفتى با درد بسوز بساز

 

گفتم حالا كه پير شدم

 

گفتى كه از تو سير شدم

 

گفتم   تمنا  مى كنم

 

گفتى مى خوام خوردت كنم

 

گفتم  بيا  بشكن  تنو

 

گفتى فراموش كن منو

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

هنگامیکه از جاده های شب عبور میکنی هرگز در این اندیشه مباش که خورشید برای تو بیگانه طلوع خواهد کرد و قلبی که به هوس گفت : دوستت دارم بدان که هرگز معنی لغت عشق را نخواهد داشت


گر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد):همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند..به جز مداد سفید..هیچ کسی به او کار نمی داد..همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}..یک شب که مداد رنگی ها..توی سیاهی کاغذ گم شده بودند..مداد سفید تا صبح کار کرد..ماه کشید..مهتاب کشید..و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی..جای خالی او..با هیچ رنگی پر نشد


الهی ! دانایی ده که از راه نیفتم و بینایی ده که در چاه نیفتم . الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان . الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید مابی آب مکن الهی ! می بینی و می دانی و برآوردن می توانی الهی ! بود و نابود من تورا یکسان ، از غم مرا به شادی رسان.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 
چیست زندگی...؟

شاید به قول سهراب

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم


من از بی تو بودن به ياد تو زيستن و

 

 تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن می ترسم.


ای بهار زندگی ام


اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست


اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد


برگرد


باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را


باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا


باز هم شانه هايت را مرحمی برايم قرار بده.


بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم


بدان که قلب من هم شکسته


بدان که روحم از همه دردها خسته شده.


اين را بدان که با آمدنت غم

 

برای هميشه من را ترک خواهد کرد.


بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

کنم هر شب دعایی...

کز دلم بیرون رود مهرت...

ولی آهسته زیر لب گویم...

خدایا بی اثر باشد.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

سلام بعدازیک مدت طولانی من دوباره اومدم

ولی اصلاْ دیگه حالو حوصله وب آپ کردن ندارم

حالم اصلان خوب نیست

واسم دعا کنین

دلم .....

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم

شاید  بخواند  در  نگاه  من

بخواند دوست میدارم

که او را من

ولی   افسوس   او  هرگز

نگاهم را نمی خواند

به   برگ   گل   نوشتم   من

که او را دوست میدارم

ولی   افسوس  او  گل   را

به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند

به  مهتاب   گفتم   ای   مهتاب

سر راهت سلام من رسان

گوتورا من دوست

میدارم

ولی   افسوس   چون   مهتاب

به روی بسترش لغزید

یکی ابرسیه آمد

که روی ماه تابان را

بپوشانید

صبا   را  دیدم  و گفتم  صبا

دستم به دامانت

ببر  از  من  به  دلدارم

تو را من دوست

میدارم

ز  ابر  تیره  برقی  جَست

که قاصد را میان ره

بسوزانید

کنون وامانده و تنها

دگر  با   خود   کنم   نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی   افسوس   او   هرگز

نمیداند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی. اما دوست داشتن خود پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چيزی از روی غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.

 

عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در دوست می بيند و می يابد.

 

عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی بی انتها.

 

عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف و نرم در عين حال پايدار و سر شار اطمينان.

 

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند. که حسد شاخصه ی عشق است چه عشق معشوق را طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نر بايد و اگر ربود با هر دشمنی می ورزد و معشوق نيز منفور می گردد و دوست داشتن ايمان اسن و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بی مرز است از جنس اين عالم نيست. ((

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

عروسك قصه ي من

گهواره ي خوابت كجاست ؟

قصر قشنگ كاغذي

پولك آفتابت كجاست ؟

بال و پر نقره اي

كفتر عشقمو كي بست ؟

آينه ي طوطي منو

سنگ كدوم كينه شكست ؟

عروسك قصه ي من

زخم شكسته با تنت

بميرم اي شكسته دل

چه بي صداست شكستنت

صداي عشق من و تو

 كه تلخ و گريه آوره

تو اين سكوت قصه اي

شايد صداي آخره

بعد از من و تو عاشقي

شايد به قصه ها بره

شايد با مرگ من و تو

عاشقي از دنيا بره

عروسك قصه ي من

سوختن من ساختنمه

 تو اين قمار بي غرور

 بردن من ، باختنمه

عروسك قصه ي من

شكستنت فال منه

 اين سايه ي هميشگي

 مرگه كه دنبال منه

جفتاي عاشقو ببين

از پل آبي مي گذرن

 عروسك قلبشونو

به جشن بوسه مي برن

 اما براي من و تو

اون لحظه ي آبي كجاست ؟

عروسك قصه ي من

پس شب آفتابي كجاست ؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد بود
ولی آخر كلاسی ها پنهان بود
لواشك بين خود تقسيم می كردند !
وان يكی در گوشه ای ديگر
جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد
و با آن شور بی پايان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاريك
غمگين بود
تساوی را چنان بنوشت :
"يك با يك برابر است"
از ميان جمع شاگردان يكی برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد :
"
تساوی اشتباهی فاحش و محض است"
معلم
مات بر جا ماند ؛
و او پرسيد :
"
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز
يك با يك برابر بود ؟"
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
"
آری برابر بود."
و او با پوزخندی گفت :
"
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن زور و زر به دامن داشت بالا بود ،
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پائيين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن كه صوررت نقره گون
چون قرص مه داشت ، بالا بود،
وان سيه چرده كه می ناليد
پايين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود.
اين تساوی زير و رو می شد...
حال می پرسم يك اگر با يك برابر بود ،
نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گرديد ؟!
يا چه كس ديوار چين ها را بنا كرد ؟!
يك اگر با يك برابر بود ،
پس كه پشتش زير بار فقر خم می شد ؟!
يا كه زير ضربت شلاق له می گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود ،
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟..."
معلم ناله آسا گفت :
"
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :
"يك با يك برابر نيست"!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

I Realy Love You

 

واقعا دوستت دارم

 

Even tough sometimes it may not seem so

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

 

Sometimes it may not seem that I love you

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

 

Sometimes it may not soom that I even like you

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

 

It is at these times that you really need to

ولی درست در همین زمان هاست که

 

Understand me more than ever

باید بیش از همیشه مرا درک کنی

 

Because it is at these times

چون در همین زمان هاست

 

That I love you more than ever

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

 

But my feeling have been hurt

ولی احساساتم جریحه دار شده است

 

Even tough try not to

با اینکه نمی خواهم

 

I know that I am acting cold and indifferent

می بینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوتم

 

It id at thesetimes that I find it so hard to express my feelings

درست در همین زمان هاست که می بینم بیان احساساتم برایم خیلی دشوار است

 

Often what you have done to hurt my feeling is so small

اغلب کرده ی تو که احساساتم را جریحه دار کرده است بسیار کوچک است

 

But when you love someone like I love you

ولی آنگاه که کسی را دوست داری آن سان که من تو را دوست دارم

 

Small things become big things

هر کاهی کوه می شود

 

And the first thing I think about

و بیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

 

Is thst you do not love me

که دوستم نداری

 

Please be patient with me

خواهش می کنم با من صبور باش

 

I am trying to be more honest with my feeling

می خواهم با احساساتم صادق تر باشم

 

And I am trying not to be so sensitive

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

 

But in the meantime

ولی با این همه

 

I think you should be very confident that at all times

فکر می کنم باید اطمینان داشته باشی که همیشه

 

In every way possible

از همه ی راه های ممکن

 

I love you

عاشق تو هستم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
   

  

به قلم مي گويم :

- اي همزاد

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

شعرهايم را نوشتي

دست خوش ،

اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟

فرق است

ميان سيب تو

و سيب من؛

سيب تو به جاذبه ختم مي شود

سيب من

به فاجعه....

اي مهربانم

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من

گلكم روزها در پي ديدنت بودم

و حال در پشت پنجره اتاق تنها تو را مي خوانم

و خاطراتت را.

خواهم ماند تنها در انتظار دوباره ديدنت

مي دانم گريان نمي مانم

خندانم روزي براي ديدنت

روزي خواهي امد

تا طلوع چشمان تو پاياني باشد بر انتظارم......

مرا با شمع نسبت نیست در سوز

که او شب سوزد و من در شب و روز

مي نويسم

قصه ي احساس خود

بر آب مي روي

آرام و بي حسرت

در ميان  اشکها  در خواب

اشکها

را  پاک کن از گونه هايم   پاک

با  صداي  اشکهايم  نازنين

ديگر مخواب....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

1

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

ز چشمت اگرچه دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی با توام پس صبورم هنوز

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

جیر جیرک به خرس گفت:
عاشقت شدم...
خرس گفت:
الان وقت خواب زمستانی من است.فعلا برو...وقتی که از خواب بیدار شدم در این رابطه با هم صحبت خواهیم کرد...
۶ ماه گذشت...
خرس از خواب زمستانی بیدار شد...اما هر چه گشت جیرجیرک را ندید....خرس نمی دانست جیرجیرک ها فقط
۳ روز عمر میکنن...
((((بعضی وقت ها خیلی زود...زودتر از اون چیزی که حتی فکر کنیم...دیر می شه...))))

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

 

ای دوست

در ازنای شب اندوهان را

از من بپرس

که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه

رقصیده ام

آنی تو

آن کنایه ی مرموز

که در نهضت عشق روان است

دانستنش ضرور،

و گفتنش محال!

تو .... آنی تو

از ماگذشت

باید به ابر بیاموزیم

تا از عطش گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم

با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

یک زمان

در یک زمان

با مرگ، میعاد خواهم داشت

کاش

آن زمان و آن مکان

اینجا و اکنون بود

من با قلم

تو با قلم مو

من بر سپید سینه ی کاغذ

تو در دشت چرک "بوم"

من شخم می زنم

تو رنگ...

رنگ...

رنگ

بر چفت مقبره ی پیر

قفلی میان گره ها و قفل ها

دیشب گشوده شد

هیهات! بدبختی چه کسی

آغاز گشته است ؟

این روزها

این گونه ام، ببین:

دستم، چه کند پیش می رود، انگار

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم، گویی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

تا زیر هر کجا

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دلکش است

شادمانم گر چه در اين آتشم

روز و شب ميسوزم اما دلخوشم

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد پر از خونش کند

کاش از اين آتش تو را بودی خبر

با خبر بودی که اين بيدادگر

شعله اش هر چند افزون تر شود

سينه از آن هر چه پر خون تر شود

ناله را هر چند سازد زارتر

هر چه دارد ديده را خونبار تر

باغ دل را با صفا تر می کند

مرغ جان را خوش نواتر می کند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

Thinking of You 

Thinking of you

ياد تو

 

Wherever you may go in life

Whatever you may do

Know that I'll always miss you

And I'll be thinking of you

هرجايي ميري هرکاري مي کني

 بدون که هميشه دلم برات تنگ مي شه

و به تو می اندیشم

 

Whether your life is happy

Or you are feeling blue

Please remember our friendship

And remember I'm thinking of you

چه شاد باشی...چه دلت گرفته باشه

دوستي مون رو به یاد بیار

فراموش نکن که به تو می اندیشم

 

Where ever the road may take you

What ever you're going through

You'll always remain here in my heart

Because I'm always thinking of you

هر جایی که مسیر سرنوشت تورو ببره

هر چیزی که برات پیش بیاد

تو هميشه اينجايي تو قلب من

 چون همواره به تو می اندیشم

 

So try to think of me, my friend

And the friendship that we knew

And know forever in my heart

I'll always be thinking of you

پس همیشه به من و دوستيمون که به اون اعتقاد داشتيم

 و داريم فکر کن

 بدون که هميشه در قلب و فکر منی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

آن دوست که عهد دوستداران بشکست

می رفت

و منش گرفته، دامان در دست

می گفت

که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت

که بعد از او مرا خوابی هست.....

جسم خسته ام را دریاب

که به دستهای نوازشگر تو

محتاج است

روح سرکش و طغیانگرم

را آرام کن

که در پی ات

شبها بی قرار و بی تابست ....

قلب پر تپش ام را حس کن

که برای رسیدن به تو

چه نامنظم در سینه ام

در تقلاست

چشمهای غمگینم را ببین

که پیوسته برای دیدنت

عاشقانه در انتظار است ......

بغز گلویم را بگیر

که این همان

درد دوری و دلتنگی

به معبود است

آتش این وجود نگرانم را

خاموش کن

که آفت بزرگی از حسد

در تن ضعیف و بیمارم است

و به من اطمینان ببخش .....

که

قلب

تو تا ابد بدنبال من است ......

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

انتظار

واژه غریبی است....

واژه ای که روزها و شایدم ماهها با آن خوگرفتم

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فردهای من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو نمی دانم ؟

شاید که روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم...

گریان نمی مانم، خندانم

برای ورودت ای عشق

وقتی به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور میکنم ، یک بار ...نه.... بلکه صدها بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شوند....

تنها می گویم، همیشه در قلب منی !!!!!!!!!!

می دانم که باز خواهی گشت .... می دانم!!!!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی.....

به یاد او وتقدیم به او....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

کاش میشددر ناشناخته مکانی غریب

به دیدار خورشید میرفتیم

دستهایمان را به دستان مهربان اسمان میدادیم

و دلنگرانی هایمان را قسمت میکردیم

کاش میشد ان پسرک فال گیر

برایمان فال بگیرد

و با هر جمله اش که مرا در اتش اضطراب میسوازند

نگاه مطمئن تورو ببینم

و ارامش دریای طوفانی دلم را حس کنم

کاش میشد در سرزمین پونه های وحشی دل

به عروسیه عروسکها میرفتیم

و دل به مهتاب می سپردیم

تا از زیبایش حلقه ی  زیبایی درست کند

 بر سر من و تو بگذارد

کاش میشد سوار بر اسب بی قرار مجنون شویم

و تا کویر تشنه ی عشق پیش برویم

و بر خار های بیابان " عشق " را حک کنیم

کاش میشد زیر درخت نارون به دستان من و تو

زنجیر میزدند

و ما تا ابد برای هم می ماندیدم

و مرز بودن ها و نبودن ها را طی میکردیم

کاش میشد......

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

مي روم ،که ديگر هيچ نينديشم چرا ها را.
مي روم از اين تاريکي چراغهاي دل به سوي دگر، که از روشنايي آنجا نيز بي خبرم.
مي روم ، تا که با بودنم ، بودنها را خراب نکنم.
مي روم از دست کساني ، که در ليوان شفاف ، موجهاي حاصل از حرارت کوره را
       مي بينند.
مي روم با دردي ، که حاصل بي شما بودنهاست.
مي روم از دست کساني، که از سوختن شمع، روشناييش را ميبينند.
مي روم به جايي که ، مرا نه براي بودنم ! براي با هم بودنها بخواهند.
مي روم بي درنگ ، بسازم بستري از سنگ ، تا شوم با آن يکرنگ ،
از ياد ببرم محبت کردن هفت رنگ ، دوري کنم از دوستي هاي پر شرنگ ،
تا بسازم دلي از سنگ.
مي روم تا پيدا کنم يک هم سنگ

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

در آفتاب کمرنگ زندگیم و پیاده رویی که نمیدانم به کدام خیابان منتهی میشود

ودر تلاطم شاخه های بی برگ زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا میکند به

دنبال نیمکتی میگردم که لبریز از رویاهای کودکانه وآرامش دلهای بیقرار باشد

آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره ی وجودم احساس کنم................

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

کسی ديگر نمی کوبد در اين خانه متروک را

کسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم

ومن چون شمع می سوزم

وديگر هيچ چيز از من نمی ماند

ومن گريان ونالانم ومن تنهای تنهايم

درون کلبه خاموش خويش ،اما!

کسی حال من غمگين نمی پرسد.

ومن دريای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سينه پرجوش خويش ،اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پائيزم

که هردم با نسيمی می شود برگی جدا ازمن

وديگر هيچ چيز ازمن نمی ماند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

يارا به دلم نشانه از توست

وين زمزمه ي شبانه از توست

آواي تو خفته در دل چنگ

شور غزل و ترانه از توست

هر شب منم و ستاره ي اشك

وين گوهر دانه دانه از توست

با آنكه جواني ام بسر شد

در باغ دلم جوانه از توست

هرگز ز در تو رخ نتابم

سر از من و آستانه از توست

در پاي تو جان سپردن از من

در من غم جاودانه از توست

جان را بطلب بها نخواهم

گر نار كني بهانه از توست

خاليست دل اي كبوتر من

پرواز آشيانه از توست

بازآ كه فرشته ي زماني

اي ماه زمين زمانه از توست

دور از تو دلم چو شب سياه است

اي ماه بيا كه خانه از توست

از عشق تو نغمه خوان شهرم

غمناله ي عاشقانه از توست

شادم كه ز بوسه هاي گرمت

بر روي لبم نشانه از توست

در شعر يگانه ي زمانم

وين منزلت يگانه از توست

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابدترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شيشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سياهی داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويی به عمق روح تو راهی داشت

لغزنده بود در مه آيينه

تصوير ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من، خميده و قيری رنگ

رازی درون سينه من می سوخت

می خواستم که با تو سخن گويد

اما صدايم از گره کوته بود

در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد !

ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد

آشفته گرد پيکر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايی رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من ، کتاب تو افتاده

سنجاقهای گيسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

از خانه بلوری ماهيها

ديگر صدای آب نمی آيد

فکر چه بود گربه پير تو

کو را به ديده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روی تو

آنگاه ستارگان سپيد اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حيرانم

ديدم که بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويی نسيم گمشده ای پيچيد

در بوته های وحشی درد من

دستی درون سينه من می ريخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زين کشاکش دردآلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز ياد انده فردا را

گفتم :سفر" فسانه تلخی بود

ناگه به روی زندگيم گسترد

آن لحظه طلايی عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهای شاد طبيعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطره ابديت را

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی

هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند زندانی

نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم

ودر هر قطره اشکم که می بارد تو پنهانی

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

خودت این را به من گفتی ولی حالا پشیمانی

من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم

که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی

ودرآن لحظه امواجی مرا برصخره می کوبد

تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی

به آن چشمی که می بوسی حسادت می کنم اما

دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و خندانی  .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ ره اورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از "حقيقت‌" را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

 

 

باران نه نم نم نه شر شر ، بلکه با صدايی شبيه غر غر پيرزنی که بچه های نداشته اش ر ا نفرين می کند به شيشه پنجره می خورد ...
پنجره را باز می کنم ... سرم را می گيرم زير باران ... باد موهای آشفته ام را روی صورتم   به رقص در می آورد ...
قطره های باران به صورتم می خورند ... خيس می شوم ...
درختان خانه همسايه مثل اينکه از اين باران کلافه شده باشند شاخه هايشان را             محکم به هم می کوبند ...
و اما من دلم می خواهد بروم آنطرف اين ديوارهای لعنتی .... آنقدر بروم تا حسابی     خيس شوم و بعد گوشه ای بنشينم و تا صبح به قطره های باران نگاه کنم که اين طور   ساده و بی تکلف پاک می کنند ...همه چيز را ...
پنجره را می بندم و می نشينم گوشه اتاق ....تيک تاک عقربه های ساعت عقوبت      عبوری تلخ را به من يادآوری می کنند ...
چه آسان است انس گرفتن به نگاهی که هيچگاه حتی لمسش نکرده ای ....و چه       دشوار است دوری از صدايی که آشناترين کلمات را زمزمه می کرد...
آری ! من هم اينک داغدار غريبه ای هستم که غروب را می فهميد و دست هايش بوی  هيچ دستی را نمی داد و می شد روی بخار آلود ترين پنجره ها که رو به غم انگيز ترين منظره ها باز می شود شکلک طفلک آرزوهايش را کشيد ...
که غربتش را می شد حتی به صليب آشنايی ها کشيد ....
حالا من مانده ام برای خودم و اشک هايی که بی اختيار روی گونه ام می لغزند ...
حالا آسمان که لباسش را عوض می کند ...باد که می رقصد ...بيد که می لرزد ...باران    که می بارد خاطره ي تو را برايم جاودانه می سازد ...خاطره ای از آشناترين غريبه !!!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

قاصدک ! هان ؛ چه خبر آوردی؟

ازکجا؛ وز که خبر اوردی؟

خوش خبر باشی؛ اما؛اما

گرد بام و در من

بی ثمر میگردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه زدیار و دیاری ـ باری ؛

برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس؛

برو انجا تو را منتظرند.

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد؛تجربه های تلخ؛

با دلم می گوید

که دروغی تو؛ دروغ؛

که فریبی تو؛ فریب.

قاصدک ! هان؛ ولی ... اخر ... ایوای!

راستی ایا رفتی با باد؟

با توام؛ ای! کجا رفتی ؟ ای ... !

راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی؛ جایی؟

در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

همیسشه بیاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می سازد.

اما...

هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می سازد

آنانکه آفتاب را،

به زندگی دیگران ارزانی می دارند

نمی توانند خود از آن بی بهره باشند.

اگه آفتاب را به نظاره بنشینی،

سایه را نتوانی دید.........

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

احمد شاملو

روحش شاد و راهش پر رهرو

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو من

حقیقت تو من

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
   

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

به خدا می سپارمت ای خاطرت را سپرده به خاطراتم
خداحافظ ای حافظ حرفهای تنهاييم
بدرود ای مثل رود در ذهن من جاری
بسلامت ای حافظ سلام همیشه ام
در پناه خدا ای پناهگاه شبهای غربتم
ای آبی تر از دريا
ای سبز تر از جنگل
بــــدرود...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد

کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک ، این کولی خانه به دوش

روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

سالها پيش از اين به من گفتي كه مرا هيچ دوست ميداري

گونه ام سرخ شد ز گرمي شدم شاد و سر مست گفتمت اري

باز ديروز جهد مي كردي كه ز عهد قديم ياد ارم

سرد و بي اعتنا گفتم:( كه دگر دوستت نمي دارم )

ذره هاي تنم فغان كردند كه خدا را دروغ مي گويد جز تو نامي ز كس نمي ارد

جز تو كامي ز كس نمي جويد از گلويم رسيد فريادي كاين سخن در شمار باور نيست جز تو دانند عالمي كه مرا دردل و جان هواي ديگر نيست.

ليك ارام ماندم و خاموش ناله ها را شكسته در دل تنگ تا به خشم اورم خداي تو را سينه خسته را فشرده به چنگ

دوستت دارم و نمي گويم تا غرورم كشد به بيماري

زانكه مي دانم اين حقيقت را

كه دگر دوستم نمي داري

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

صفحه ی سفید آرزو نکن به رنگ ما شوی

از خدا نخواه با فشار واژه آشنا شوی

آرزو نکن جمع نقطه ها کلافه ات کنند

آرزو نکن مثل مشق کودکان فنا شوی

منتظر نباش روسیاه رقص نغمه ها شوی

منتظر نباش با ورود یک غزل فدا شوی

ناسزا نگو با سکون سطرهای خود بساز

آرزو نکن جایگاه خواب جمله ها شوی

بی صدا بمان دل به اتظار قصه ای نبند

منتظر نباش زیر پای یک قلم رها شوی

صفحه ی سفید بر سکوت طبع خسته ام نخند

آرزو نکن با دروغ واژه آشنا شوی ...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز ،  چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت ، تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان ها روشني ، مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق ، مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش، زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها ، تيرگي سر مي کشد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت ، اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را ، ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر ، مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير، شاعري مي ماند و شامي سياه
 در دل تاريك اين شب هاي سرد ، اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب ، مي درخشد بر رخ فرداي من

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 
   
 
 

 

مرگ از زندگی پرسید:

"این چه حکمتی است که باعث میشود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟"

زندگی لبخندی زد و گفت:

"دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتهایی که تو، در وجودت داری!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین